تبليغاتX
نبض صبح
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
سایه

او مرد خوبی بود. لااقل خودش فکر می کرد که مرد خوبی است. قضاوتش در مورد خود اینگونه بود که:«چرا بد باشم.در حالی که به کسی بدی نکرده ام.» به هر حال اگر می شد گفت که او خوب نیست، در عین حال بد هم نبود.

او در زندگی – لااقل در مقاطعی مهم- تلاش های بسیاری کرده بود اما نتایجی که در ازای تلاشش در کارهای مختلف به دست آورده بود به جای آنکه نتایج پیروزمندانه ای باشد، بر عکس زندگی اش را رو به شکست های بزرگ قرار می داد. درک این مسئله به زندگی شخصی هر کس بر میگردد. اما برای توضیح، خواهم گفت: که تلاشش در پی به دست آوردن یک چیز مهم در زندگی بی نتیجه می ماند و در ازای آن تلاش، حتی چیزهای دیگری را هم از دست می داد. در نهایت، او خود را مقهور سرنوشتی بی رحم می دانست که راه جلوگیری از آن وجود ندارد.

باری، ناکامی هایش در زندگی او را دچار مشکلات فکری و ذهنی کرده بود. به طوریکه تاثیر این مشکلات فکری به طور آشکار در نحوه ی خوابیدنش بروز کرده بود. او نمی توانست به راحتی بخوابد. در طول شبانه روز بسیار کم می خوابید. و در طول این خواب های کوتاه بارها و بارها به طور ناگهانی بیدار می شد. همه ی این ها در حالی بود که او در محله ای زندگی می کرد که همیشه ساکت و خالی از رفت و آمد بود و هیچ صدایی نمی توانست مزاحم خوابیدن شود. اما او باز هم نمی توانست بخوابد. به همین دلیل بود که به مصرف قرص های خواب آور روی آورد.

یکبار که چندین قرص خواب آور را یکجا خورد، به خواب عمیقی فرو رفت. هنگامی که بیدار شد به نظرش آمد که ساعت های طولانی در خواب بوده. فضای اتاقش تاریک به نظر می آمد. نه آنقدر تاریک که چیزی را نتواند ببیند. بر عکس، همه چیز دیده می شد. تاریکی، بیشتر شبیه به یک سایه ی غلیظ، تمام فضای خانه را در بر گرفته بود. همه ی اشیا به خاطر افتادن این سایه به رویشان بی رنگ به نظر می آمدند. تنها نور خفه ای که از پنجره به درون می آمد، به واقع خانه را غرق در یک سایه روشن موهومی کرده بود. او از جایش برخواست و کلید برق را زد. اما چراغ روشن نشد. تمام چراغ های خانه دچار خاموشی عمیقی شده بودند که با تمام خاموش بودن، گویا خبر کسالت آور قطعی برق را فریاد می زدند.

او به سمت پنجره رفت تا نگاهی به بیرون از خانه بیندازد. زندگی در بیرون و در خیابان، همچون همیشه ساکت و بدون هیچ رفت و آمدی ادامه داشت. نگاهی به آسمان انداخت. آسمان را ابری سنگین و یکدست فرا گرفته بود و آن را تا جایی که چشم کار می کرد، و انگار تا بی نهایت می پوشاند و جای هیچ روزنه ای برای تابش آفتاب در آن باقی نمی گذاشت. این هوا درست شبیه به یک صبح دلگیر ابری، و در عین حال بی تفاوت با عصر بی نور و گرفته ی یک روز زمستانی بود. او نمی توانست از روی هوا تشخیص دهد که آن لحظه در چه موقعی از روز قرار دارد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت. ساعت دیواری در خواب بود. عجیب تر اینکه به غیر از ساعت دیواری، ساعت مچی و رومیزی و در کل تمام ساعت ها از کار افتاده بودند. و هیچ حرکتی در ثانیه شمار ها دیده نمی شد. او یقین پیدا کرد که زمان متوقف شده است. با حالتی بهت زده و بی رمق به گوشه ی کاملا تاریکی از اتاقش رفت و در همانجا نشست و به دیوار تکیه داد و در حالی که زانوهایش را در بغل گرفته بود انتظار گذر زمان را کشید. او به نظرش می آمد که ساعت ها را در این حالت گذرانده اما باز هم متوجه هیچ تغییری در هیچ چیز نمی شد. حتی نور – یا بهتر است بگویم سایه- ذره ای تاریک تر و یا روشن تر نشد.

من دیگر نوشته ی خود را ادامه نخواهم داد. شاید عده ی زیادی این حرف ها را باور نکنند. حتی ممکن است این را یک داستان مالیخولیایی بدانند. قضاوت بر عهده ی خودشان است. اما به عقیده ی من همین حالا برخی از افراد در این حالت قرار دارند. برخی دیگر هم ممکن است مدتی در این حالت بوده و حال از آن خارج شده باشند.

من دیگر نمی نویسم. یکی به من بگوید که ساعت چند است؟

 

+ نوشته شده در 14:21 توسط حمیدرضا.
دوشنبه بیستم آبان 1387

مریضی

 همین حالا که دوباره مشغول ساختن وزنم

من مریضم، اما سختم، مثل یک شاخ گوزنم

قلمم چه خون چکانه، خونِ یک عمرِ گذشته

صفحه ی پهناور من، قد چندین، چندتا دشته

هر چی خواستم یا که میخوام، همه اینجا جاری میشه

همه ارزش و خیالم، خواستی – این تیشه و ریشه

مرزم اینجا ضد مرزی، خواهشم عشقِ دوباره

نظرم به آسمونه، که باید یه روز بباره

بایدم تاکید محکم، سنگِ سنگِ سنگِ سنگی

من از اون بر نمیگردم، حتی تو با من بجنگی

با همه سختی از اون سنگ، شکل یک تندیس ساختم

روح آزادی آزاد، جانِ جانی که شناختم

 

همین حالا که دوباره، مشغول ساختن وزنم

من مریضم که به سختی مثل یک شاخ گوزنم

این مریضی مال امروز، مال چندین قرن پیشه

ولی انگار که شفایی، دویده ریشه به ریشه

دوره ی نقاهت اما، سخت و بی آخر میمونه

بدی این حال من رو، کسی شاید که بدونه

مینویسم، مینویسم، روز و شب ها رفتنی ان

خیلی حرفا رو نگفتم، حرفایی که گفتنی ان

صفحه ی سفید کاغذ، گاهی آرامبخش ساده

موقع شکستن هر، خط و بن بستِ اراده

میگم، حتی که قدیمی شده این حرف پر از درد:

«نظرم به آسمونه، اما دستا و دلم سرد.»

 

+ نوشته شده در 16:58 توسط حمیدرضا.
جمعه چهارم مرداد 1387

در اتاق من

از وقتی که در اتاق من نفس کشیدی،

گویی خودت را در آنجا جا گذاشته ای.

همیشه نفس هایت هست، صدایت هست،

و حتی بوی تو هم هست.

اینگونه ماندن، کشنده تر از نماندت بود.

بس که در آن اتاق نفس کشیده ام، ریه هایم با نفس های تو پر شده.

حتی گاهی اکسیژن نفس هایت به مغزم نیز می رسد.

گویی در یک لحظه در جا زده ام.

زمان در اتاق من بی تغییر و بی حرکت باقی مانده.

زمان مرده است.

هر چه پنجره ها و درها را باز کردم تا کوران باد

هر آنچه که در فضا باقی مانده است را با خود ببرد،

باز هم بی فایده بود.

من بیمار شده ام.

نه از نفس های تو. نفس های تو پاک است.

از نفس های مرده ی زمان.

زمان مرده، و بوی لاشه اش به آرامی در فضای اتاقم جاری می شود.

هیچ چیز در اتاق من نیست.

زندگی از آنجا رفته است.

تنها از نفس های تو تا به حال زنده مانده ام.

و به زودی خواهم مُرد.

+ نوشته شده در 18:19 توسط حمیدرضا.
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
بانوی زیبایی سال 2008

زیبای اهل کاراکاس

Dayana Mendoza 

بانوی امسال جهان، زیبای اهل کاراکاس

فرشته ی ونزوئلا، خوش چهره و نام و لباس

با هر چه رنگ شاد بود، آمد به رنگ آمدن

تا در شب جشن بزرگ، بانوی زیبایی شدن

ساق ظریف و قد سرو، شعری در انحنای تن

باریک در دور کمر، آهنگ در قدم زدن

نام دایانا مندوزا، نام شنیدنی روز

جولای دو هزار و هشت، حادثه ی نابِ هنوز

تاجی از الماس و طلا، بی حد برازنده ی تو

نوشی به شهد یک عسل، می ریزد از خنده ی تو

زردی پر رنگ و حیات، پارچه ای از لباس شب

زردی و شب به دست تو، شکفته در جنبش و تب

بانوی خیرخواه جهان، خوش طینت و بی ادعا

حقیقت مفهوم زن، سر مشق عصر خون بها

تو از جنوب آمریکا، من تکه ای از آسیا

من شعر گفتم از تو با این واژه های بی ریا

من با تو دست می دهم، در شعری از سرشارِ تو

گسترده گی این جهان، جا شد در این یک شعر نو

Dayana Mendoza

 

+ نوشته شده در 14:45 توسط حمیدرضا.
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
دنیای حشرات

در اینجا چنان شرح و تفسیری از زندگی حشرات برایتان خواهم داشت که از زبان و قلم هیچ حشره شناسی برنمی آید. چیزی که برایتان می گویم در مورد زندگانی حشرات در طول تاریخ است که می دانم از خواندن آن حیرت خواهید کرد.

اول از هر چیز بهتان بگویم که این حشراتی که امروزه می بینید، خیلی بیشتر از انسان ها دارای قدمت حیات و ممات می باشند. حالا می خواهید باور کنید، می خواهید نکنید. و ظاهر امروزی شان هم با ظاهر قبل از فرود آمدن  آدم و حوا به روی زمین، تفاوت چندانی نداشته. چراکه حشرات همیشه و در طول تاریخ طبیعت گرا بوده اند – و به غیر از چند نمونه ی سوسول که الآن هم به زندگی انسان ها سرک می کشند،– تمایلی به زندگی شهری (به شیوه ی انسانی) نداشته اند که بخواهد تاثیری در فیزیک اندام و جثه ی آن ها بگذارد.حتی حشرات دارای فهم و شعور و قدرت ادراکی –اگر اغراق نکنیم-در حد انسان بوده اند. البته اگر نخواهیم بگوییم بیشتر از انسان. چون بدین ترتیب اشرف مخلوقات به زیر سوال می رود و عده ای در مقابل ما موضع گیری خواهند کرد.

حشرات ماقبل تاریخ سگشان به دایی ناسورهای نکره و نخراشیده ی آن روزگار شرف داشت که فقط هیکل گنده می کردند و به جان هم می افتادند و حتی نتوانستند یک نیمچه نسل از خود نگه دارند. و مصداق کامل ضرب المثل ترکی «هیکلی چختی و بخاری یختی» بودند.

باری، حشرات بعد از خشک شدن زمین و تبدیل شدن آن از دریا به زمین خاکی و زمین چمن تا قبل از جفت پا پریدن آدم و حوا به روی آن، به گفته ی برخی مأمور و مسئول فراهم کردن بستری برای آمدن آن جفت انسانی و زاد و ولد کردن آن ها بوده اند.

حشرات حتی به چندین زبان با یکدیگر تکلم می کردند و به خاطر عمر طولانی ای که داشتند فرصت می کرده اند که به مدرسه و دانشگاه بروند و به علم آموزی و حتی گنده گوزی نسبت به دیگر موجودات بپردازند. برخی هم در این فاصله حرف آرمان ها و اعتقادات را پیش می کشیدند و گاهی هم این فرصت دست می داد که به ترویج یک سری عقاید بپردازند و گاهی هم بنا به برخی مصالح، فرقه ها و گروه ها را به وجود می آوردند و عده ای را دور خود جمع می کردند و باعث رشد برخی افکار سخیف و حنیف می شدند. این عقاید که بیشتر در یک محله و شهر خاص ترویج پیدا می کرد گاهی زندگانی حشرات را تحت شعاع قرار می داد. گاهی هم یک عده افراطی در هر فرقه پیدا می شد که به جنگ و نزاع با فرقه های دیگر می پرداختند و بیشتر از همه مگس ها و خرمگس ها در این کارها جلو می افتادند که بگویند:حرف، حرف ماست و ما که اعتقادمان این است خونمان رنگین تر است و شما که غیر از ما هستید از گروه ضالین و گمراهان شمرده می شوید.

اما از آنجا برایتان بگویم که در یکی از شهرها فرقه ای به نام فرقه ی الابختکی بوجود آمده بود که یک عقیده ی خاص را رواج می داد. بر مبنای اعتقادات آن ها هیچ حشره ی نر و ماده ای حق نزدیک شدن به یکدیگر و ارتباط برقرار کردن و رفاقت و رفت و آمد با هم را نداشتند، مگر به اذن بزرگان فرقه و قبیله. چراکه بزرگان، بنا بر استدلال ها – و به قول خودشان برخی تجارب- دریافته بودند که اختلاط آزاد روابط جنس نر و ماده باعث سست عنصری حشرات می شود. و آنان به جای اینکه قوای فکری و جسمی خود را صرف علم آموزی و کار و عبادت بکنند، در راه به روی هم افتادن و بی حیا بازی حدر می دهند. و لپ کلامشان این بود که: حشرات از معنویت به دور افتاده و نیازمند ارشاد هستند. در ضمن حشرات ماده هم از اشوه گری و بزک و دوزک به شدت منع شدند تا حواس نرها را کمتر به این چیزها پرت کنند و آن ها بیشتر به کار و فعالیت بپردازند.

پیرو شکل گرفتن همین اعتقادات روزی یکی از بزرگان فرقه ی الا بختکی که آخوندک با ابهت و با صولتی بود، به بالای یک بلندی رفت و در جمع کثیری از حشرات سخنرانی بُرایی ایراد نمود که: «شما باید تعالیم ما را بی چون و چرا بپذیرید و به آن ها عمل کنید. اگر این تعالیم از روز ازل وجود داشت حشرات تا به حال به پیشرفت های علمی و معنوی ای رسیده بودند که دنیا را به بهشت برین تبدیل می کرد. اما هنوز هم دیر نشده و هر وقت جلوی ضرر را بگیریم منفعت است. این چه دنیای کفر آمیزی است که هر روز یک بلایی بر آن نازل می شود. یک روز خشکسالی می شود و برخی از تشنگی هلاک می شوند و روز دیگر هم باران سیل آسا می آید و خانه های ما را به هم می زند. اگر ابناء حشرات تا به حال اینقدر شهوت رانی و هرزگی و فساد به راه نمی انداختند، امروز ما با رستگاری تمام در دنیایی زندگی می کردیم که با قدرت علمی و بلکه معنوی خود می توانستیم دمای آفتابش را خودمان تنظیم کنیم. و مرغوب ترین خوراک را خودمان تامین می کردیم و آنگاه که خیالمان از این چیزها راحت می شد، می توانستیم در معنویات سیر و سلوک کنیم. اما هنوز هم دیر نشده و ما شما را از خسران نجات خواهیم داد.» او با حرارت تمام سخنرانی می کرد و اگر در این میان شنونده ای در دلش می گفت: «زرشک»، جرأت به زبان آوردن این حرف را نداشت که مبادا چوب تکفیر بر سرش بلند کنند.

این عقاید در حکم دستورات غیر قابل نسخ، به طور همه جانبه در شهر گسترش یافت و عده ای زنبور گاوی مأمور این شدند که اگر کسی در درستی اهداف و نتیجه بخشی شیوه های در پیش گرفته شده تردید در دلش راه داد، با زبان نرم و در مراتب بعدی با ضربه و زور بگویند: «خودشان نمی فهمند که این راهکارها برایشان مفید است.» خلاصه همه جا تحت کنترل در آمد و ماند دانشگاه که می بایست نر و ماده با هم در آنجا درس بخوانند و کاریش هم نمی شد کرد.

برای به انجام رسیدن فرامین در دانشگاه ها که مکان مهمی برای پیشرفت علم و تعالی فرهنگ به شمار می رفت، امر جدیدی حادث شد. برای اولین بار در یکی از دانشگاه ها مسئولیت تازه ای به وجود آمد که مانع از روابط آزاد بین حشره های نر و ماده ی جوان می شد. برای اجرای این مسئولیت خطیر طی یک فراخوانی به حشرات اعلام شد: «آن هایی که خواهان عمل به این وظیفه ی مهم و ارزشمند هستند، خودشان پاپیش بگذارند. و ما پس از بررسی های لازم و انجام مصاحبه، حشرات اصلح را برای این کار انتخاب خواهیم کرد.» بدین ترتیب یک شغل تازه در محیط دانشگاهی به وجود آمد که بعدها آن را حراست نامیدند.

پس از اعلام این فراخوان، سوسک ها و خرچسونه ها بیش از همه متقاضی شدند. لااقل تعداد این دو نوع نسبت به انواع دیگر حشرات به قدری بود که به راحتی می توان از آن تک و توک متقاضی غیر سوسک و خرچسونه چشم پوشی کرد.دلیل پاپیش گذاشتن جمعیت اکثریت سوسک ها و خرچسونه ها برای بدست گرفتن پست حراست آنقدر واضح و مسلم است که نیاز به شرح و توضیح بیشتری ندارد.

پس از مدت کوتاهی عده ای از خاله سوسک های ماده مسئول نظارت بر رفتار و روابط حشره های ماده شدند و نیز چندین خرچسونه ی نر این مسئولیت را در قبال نرها بر عهده گرفتند که مبادا حرف و حدیثی در پشت خود آن ها بوجود بیاید. و مصداق جمله ی «مردا اینور، زنا اونور» به درستی حفظ شد.

اما در میان سوسک ها و خرچسونه هایی که این وظیفه را بر عهده داشتند، اغلب خلق و خوی یکسانی وجود داشت. اما یکی از خرچسونه ها از دیگران پر تلاش تر و به گفته ی برخی عقده ای تر هم بود که ما در اینجا نام "آقای خرچسونه پازوکی" را به او می دهیم تا از بقیه متمایز شود. آقای خرچسونه پازوکی در کار خود یک نابغه به شمار می رفت که توانایی بلقوه ای در تشخیص و کشف مکان هایی داشت که ممکن بود حشره های دانشجو برای لاو ترکاندن به آنجا پناه ببرند. آقای خرچسونه پازوکی در کوتاه ترین زمان ممکن به نادیدنی ترین و مخفی ترین جاها سرک می کشید و به خاطر این همه تیز و فرز بودنش توانسته بود در مدت کوتاهی باعث اخراج عده ای از حشره های دانشجو از دانشگاه بشود. او همچنین روش های خود را به همکارانش یاد می داد. مثلا می گفت: «در این دانشگاه مورچه و هزارپا و زنبور و ملخ و سنجاقک و غیره و غیره رفت و آمد دارند. حواستان جمع باشد که هزارپا دوست دارد با هزارپا رابطه داشته باشد و مورچه با مورچه و بقیه هم به همین منوال. هر کس به همنژاد و همنوع خود راغب تر است.در نظر داشتن این موضوع کار شما را آسان تر می کند. درست مثل تفاوت های طبقاتی و فرهنگی می باشد.»

جای تعجب دارد که چطور آقای خرچسونه پازوکی در آن زمان توانسته بود این مثال را بزند. چراکه اینگونه تفاوت های فرهنگی و طبقاتی که مختص انسان های امروزی است، در آن روزگار در بین حشرات معنایی نداشت. به هر حال این هم از نبوغ آقای خرچسونه پازوکی بود. و همکاران او علی رغم اینکه جمله ی آخر حرف هایش را نفهمیده بودند، به مابقی سخن هایش با دقت تمام گوش فرا داده و به آن عمل کردند.

باری به هرجهت، فرامین در دانشگاه به طور تمام و کمال اجرا شد اما نتیجه این شد که حشره های دانشجو به جای اینکه به فکر علم آموزی و دانش اندوزی باشند، مداماً در فکر سر و سینه و پس و پیش جنس مخالف بودند. و به قول خودشان عقده ای هم شدند.

بدینگونه برخی از حشرات که طاقتشان طاق شد شهر خود را ترک کردند. و عده ی دیگر در همانجا ماندند. آن هایی که ماندند یا به این طرز زندگانی خو گرفتند و یا به دلایلی که نمی توانستند بروند، سوختند و ساختند. در این میان علم روانشناسی نیز پیشرفت کرد و روانشناسان با یک بیماری غریب روانی آشنا شدند.

تا اینجا را خواندید. اگر می خواهید از سرگذشت دراماتیک حشرات مطلع شوید بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید که بقیه ی نوشته در آنجاست. و اگر هم نمی خواهید، تا همین جا بسنده کنید و بروید پی کار و زندگیتان.

 


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 12:1 توسط حمیدرضا.
شنبه پانزدهم تیر 1387

افسانه ی آغوش من

 

بیا تو در کنار من، به گوشه ی دنج هوس         راز تنت رو فاش کن، حریم ما رو دیگه بس

برهنگی ها رو بیار، غربت بستر رو ببر      بذار که آزاد بشیم، مثل کبوتر از قفس

شرم تن من رو بگیر، گرمی احساسو بده        جرعه ای از عشق بنوش، بوسه ای با طعم ملس

ناجی تنهایی من، شرجیه پیچ و تاب تن          در جنبش بی دغدغه، ای آخرین فریادرس

در تو مسافر توام، در پی جاهای غریب           جاده ی مرطوب تنت، حتی بدون خار و خس

دریغ نکن نوازشو از خواهش دستای من        هجی بکن لذتتو، با حرم گرم هر نفس

مستی و هوشیاریُ، تو لحظه ها تجربه کن      افسانه ی آغوشمو، نگو برای همه کس

 

+ نوشته شده در 13:59 توسط حمیدرضا.
یکشنبه دوم تیر 1387

جنسِ جورِ ایسم

شهر من طرحیه از یه تابلوی سبک کوبیسم

شایدم بخشیه از یه قصه ی سورئالیسم

شهر من اصالتی از قصه ها همراه داره

هر روزش قصه ای داره از غم اکونومیسم

اینجا درد فراوونه، هر نوع و جورش وافره

از شعور گرفته تا درد کمر یا رماتیسم

توی روزنامه خبر داغ و پر از حرف فراق

ناله هایی دارن این قشر شریف ژورنالیسم

جنگ و دعوا پیش میاد بر سر هرچی که بگی

ای خدا کاشکی نباشه حرفی از هر نوع فاشیسم

زن ها از شکستن حقوقشون عارض شدن

تا به حال اثر نکرده گریه های فمینیسم

بعضیا هم انگاری که دایه ی مردم شدن

ما که هیچ خیری نبردیم از بر رادیکالیسم

این همه نومیدی و هی اضطراب و استرس

منو انداخته به یاد پیروان دادائیسم

شرم بی علمی ندارم، یک ســــــــوال:

یکی هم به ما بگه که چی میگه این مارکسیسم؟

چاپ و نشر یک کتاب صرفی نداره چون هنوز،

نیومد مجوز یه رمان ناتورالیسم

غزلت مدرنه و جنسش جوره ای حمید

این همه گفتی ولیکن باقی مونده کلی ایسم

 

+ نوشته شده در 14:46 توسط حمیدرضا.
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387
جمشید مشایخی، همان جمشید مشایخی است

حرف های حسابی که جمشید مشایخی در برنامه ی "دو قدم مانده به صبح" زد:

پس از تمجید از بهروز وثوقی

- به دلیل محدودیتهایی که بعد از انقلاب در سینما وجود دارد بازی کردن و انتقال حس بسیار سخت شده است و امروز کسانی که بازی می کنند و با حس بازی می کنند بسیار قدرتمند هستند.

بعد از انقلاب به بعضی از بازیگران  واهالی سینما اجازه بازی داده نشد و به عده ای اجازه بازی داده شد و این در حالی بود که آن عده ای که بازی کردند رفتند و علیه دیگران حرف زدند و  با پارتی بازی و لابی  توانستند اجازه بازی بگیرند یکی ازبدیهای عالم هنردر ایران  این است که هنرمندان حرمتهاو احترام همکاران خود را حفظ نمی کنند و ما به جای دفاع از خود علیه یک دیگر فعالیت می کنیم.

 

وقتی که فریدون جیرانی خواست بحث را جمع کند

- آقای جیرانی ماست مالی نکن لطفا. یکی از بازیگران خوب قبل از انقلاب به دلیل همین محدودیت های بعد از انقلاب سکته کرد و فوت کرد.

 

انتقاد از سینمای امروز

- امروز داستان فیلمها همه یکسان وشبیه هم شده است. و در فیلمها به جای پرداختن به عشق به هوس و شهوترانی پرداخته می شود. زیرا که ما به فیلمنامه نویس که عنصر اصلی سینما است توجه نمی کنیم.

 

مافیای سینما

- افرادی در سینما  و پشت صحنه آن حضور دارند که در جیبشان دفترچه یادداشتی دارند و سعی می کنند در تمام فیلمها فقط آن کسانی حضور داشته باشند که نامشان در  آن دفتر است. اگر نگاهی به فیلمهای امروز بیندازیم می بینم که اکثر بازیگران فیلمهای این سالهای اخیر عده ی محدودی هستند.

+ نوشته شده در 12:9 توسط حمیدرضا.
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
چند در چند؟

چند در چند؟

 

یک در یک

سودای من «سینماتک»*

دو در دو

شکفتن توقیف نو

سه در سه

تاریخ همیشه درسه

چهار در چهار

نداشتن شام و ناهار

پنج در پنج

فریب، ثواب، رنج

شش در شش

شور جوونی رفتش

هفت در هفت

حقوق ما از کف رفت

هشت در هشت

ترسیدن از نیروی گشت

نه در نه

میدن به بی هنر یه لوح!

ده در ده

چاپلوسی و هی به به

چند در چند؟

چی شد یه کار سودمند؟


*«سینماتک» عنوان «فیلمخانه» پاریس است كه از معتبرترین و مشهورترین مراكز سینمایی دنیا به شمار می رود. در آرشیو سینماتک بیش از شصت هزار فیلم وجود دارد. «سینماتک» موجودیت خود را مدیون هانری لانگلوا می داند كه سال 1936 آن را با هدف حفظ و ترمیم و تكمیل فیلم های صامت و قدیمی پایه گذاری كرد. از آن سال به بعد، سینماتک به تدریج به صورت موزه، كتابخانه و محلی برای نمایش آثار مهم تاریخ سینما درآمد. فیلمسازان منتسب به جریان «موج نو» فرانسه از این مركز به عنوان یك مدرسه سینمایی بهره برده اند.

من هم آرزوی این را دارم که دنباله روی هانری لانگلوا باشم و بتوانم سینماتکی دیگر در ایرانی آزاد بر پا کنم.

 

+ نوشته شده در 11:12 توسط حمیدرضا.
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
تازه عروس

تازه عروس

 

وصلت ماه و ستاره اس، برو یک ملا بیار

فرصت عشق دوباره اس، دستمال دولا بیار

دستماله خونی نشد، وای به حال روزگار

پاکی پنهونی نشد، وای که کارش زاره زار

شب اول، توی حجله، گربه هه یاغی شده

حیوون خونگی بود، میگن که تن ساقی شده

گربه هه همون عروسه، چه ملوسه، وای وای

دوماده نشد ببوسه، که ببوسه، وای وای

بدون ماچ و بوسه حول حلیم داشت، رفت تو دیگ

انگاری که اون لبا، همچین زیاده مثل ریگ

وقتی خون پیدا نشد، هوار هوارو سرگرفت

عقلو انداخت رو زمین، دستماله رو هی برگرفت

عروسه انگشت نمای کوچه و یک شهر شد

طاهر دیروزی ما، فاسق این دهر شد

 

روز فردای عروسی، روز منحوس بلا بود

کمر قتل عروس و پس گرفتن طلا بود

عقدِ داغِ بسته مونده، یه دفه شد سه طلاقه

یه باره چه بی بها شد، فکر ایثار و علاقه

همه ی مردم دنیا شده بودن یه پا قدیس

همه فرزند پیمبر، دختره خواهر چنگیس

اما فکر پیر و برنا، پیش پایین تنه گیر کرد

که میشه هوس رو اونجا، پیش این دختره سیر کرد

دختره نازی گربه، چشمای آهو نما داشت

لبای قیتونی ناب، دستای پاکِ سما داشت

چشم هر مومن و کافر، دنبال این طفلکی بود

اگه هر ترحمی بود، همه از دم الکی بود

خلاصه یه راز مبهم، با یه دنیا حرف و شک موند

دختره بد نام عالم، دستماله بدون لک موند

+ نوشته شده در 17:11 توسط حمیدرضا.